به دور دستها می نگرم به شهر خورشید
به شهر عاشقان چشم انتظار چشم دوخته ام
من چگونه پیغام دوستیمان را برایت بفرستم
با باد یا با باران
اصلا بهتر است خودم سوار بر بال سپید نسیم شوم
و بیایم به دیدنت وشاد باشم را برا گل شدن به تو دهم
شاید بتوانم

 

    

 زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن

 

 امروز ما آدم ها به جای اینکه دنبال خواب راحت باشیم دنبال تخت خواب راحت هستیم رندگی قشنگ شده اما خوشمزه نیست . . .

                  

گاهی وقت ها برای بیشتر پریدن باید چندین قدم به عقب رفت

                                   

                                          

                                            زندگی در حسرت ۳چیز است

 

                                  ***وفا، که دروغ است...***

                                  ***محبت، که فریب است...***

***عشق، که افسانه است...***

 

                     

گل مغرور قشنگم...

غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی  

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قولمون جدا شدیم آخرکار

تو حسرت نبودنت... من با خیالتم خوشم...

با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم...

کوله بارم پره حسرت... تو دلم یه دنیا درده  

مثل آواره ای تنهام تو خیابونی که سرده....

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره..

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم

بی تو اینجا رو نمیخوام

!!میرم و برنمیگردم!! 

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

هنگام تولد و به دنیا اومدنم همه خوشحال بودن جز خودم که گریه می کردم ...

خدایا کمک کن ...

هنگام مرگ که همه گریه می کنن من خندان و خوشحال باشم  

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

 آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

 از پاکی اشکهای خود فهمیدم

                                            لبخند همیشه راز خوشبختی نیست 

 

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم، در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم، نمیدانم چرا غم ها نمیدانند که من سلطان غم هایم، بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم

 باز بوی باورم خاکستریست

 
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
آنچه می گفتند باور داشتم ...  
 

کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟

و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را

که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد  

گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم

که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد 

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح

مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد  

فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش

زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد  

فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرین

که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد  

طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد .

که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد

سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان کردن

که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد   

امروز ما آدم ها به جای اینکه دنبال خواب راحت باشیم دنبال تخت خواب راحت هستیم

رندگی قشنگ شده اما خوشمزه نیست . . .

تو سردی ولی من در کنار تو از شعله می سوزم چرا؟

تو کویری ولی من در کنار تو سیراب از هستی ام چرا؟

تو شبی ولی من در کنار تو روشن تر از آفتابم چرا؟

با قلم می گویم : 

-ای همزاد .ای همراه. 

                       ای هم  سرنوشت 

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت. 

شعرهایم را نوشتی  

                 دست خوش. 

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر ماه سال 1388ساعت 11:42 PM توسط بهرام نظرات (2)



هر کودکی که متولد میشود به این معنا است  

 

      که خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است . ..

 

  

 خداوند زمین را آفرید و گفت :

 به به چه زیباست.سپس مرد را آفرید و گفت : جانمی این دیگه آخرشه !

 و بعد هم زن را آفرید و با کمی اخم گفت : اشکالی نداره آرایش میکنه !!!

 

اگه گفتی چرا هیچ زنی تو کار ختنه نیست !؟

چون هیچ آدم عاقلی ، شاخه ای که روش میشینه رو نمیشکنه !!!

 

   اکثر ما به زیستن در میان سایه ها دل بسته ایم ...  

فراموش می کنیم ، نور که نباشد ، سایه ای هم در کار نیست .  

میدونی سخت ترین لحظه تو زندگی آدم چیه ؟ اینکه واسه کسی که دوستش داری یه تجربه باشی.

 

 حاله من دست خودم نیست دیگه اروم نمیگیرم  

.دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم 

.باز سرنوشت و انتهای اشنای  

باز لحظه های غم انگیز جدای 

 باز لحظه های ناگزیر دل بریدن 

 بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن 

 پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم 

 تو منو ببخشی اخر تا دلت بسوز کم کم  

مثل اینه روبه روبه حس با تو بودن 

 من دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن  

(علی لهراسبی)

 

زندگی باصداشروع میشه بیصداتموم میشه عشق باترس شروع میشه بااشک تموم میشه دوستی واقعی هرجاشروع بشه هیچ وقت تموم نمیشه.


 

 فراموش نکن قطاری که از ریل خارج میشود ممکن است ازاد باشد ولی راه به جای نخواهد برد

 

 وقتی از شادی به هوا میپری مواظب باش کسی زمین و از زیر پاهات نکشه

 

 عاقبت این نردبان افتادنیست .ابله آنکس که بالاتر نشست ، استخوانش سخت تر خواهد شکست 

 

 کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ! من که نه سنگ بودم نه کوه ، من چرا تنها شدم ؟ 

  

 در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی است.                                        

                                                  

 

ساده از کسی نگذر شاید این آخرین باری باشه که لایق دوست داشتنی....

 

 هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم  

 

نمیدانم چرا اینگونه هست وقتی نگاه عاشق کسی به توست میبینی اما دلت بسته به مهر دیگریست بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی مینگری که دلش پیش دیگریست

 

 

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچوقت فکر آمدن نیست

  

گرمترین بوسه هایت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظه ها به ‏یاد توست 

 

دیروز به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس . افسوس که تو به فرداها سفر کرده بودی. 

 

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم. وقتی پیدایش می کنیم دنبال عیبهایش  

می گردیم.وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم... وباز تنهاییم  

مگرشب درتاریخ سیاه خودچه افتخاری کسب کرده که این همه ستاره برسینه دارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور ماه سال 1388ساعت 00:10 AM توسط بهرام نظرات (1)



 http://www.861.blogsky.com/Comments.bs?PostID=3 برای نظر دادن اینجا را کیلیک کنید

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

باد می وزد هم میتوانی در مقابلش اسیاب بادی بسازی هم دیوار انتخاب با شماست 

 

 میدونی فرق اموزگار با روزگار چیه؟؟اموزگار اول درس میده بعد امتحان میگیره اما روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده

 

تکیه بر عهد تو کردیم و نمی دانستیم که انچه نزد تو حقیر است همان میثاق است

   

قصه اینگونه شد آغاز پشت پا خورد دلی
پسرک :حرفی نزد
پسرک :راضی نبود
دخترک: اورا نخواست
دخترک:دل به کسی دیگر داد
پسرک را پاسخ آخر داد
پسرک :قلبش شکست
پسرک قید خدا را زده بود
پسرک :شمع شدو لحظه به لحظه میمرد
داشت دنیا پسرک را می خورد
دخترک :عاشق نبود
پسرک: دیگر برید
دخترک: تنها نبود
پسرک :باور نکرد
دخترک: تنها نبود
دخترک: تنها نبود
روزها شد سپری باز هم پشت پا خورد دلی
دخترک:تنها ماند
یادش آمد پسرک...
دخترک:نادم بود
دخترک:شد غمگین
غم او بی جا نبود
دخترک:رفت تا عاشق دیرین بیند
پسرک انجا نبود
بر در خانه او اینچنین حک شده بود
بود اینجا دلی اما کفنش پوسیده.....
  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 شادی زندگیم از این است که هیچکس نمی داند تا چه حد غمگینم...

 

 گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

 گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمانش را بگو

 گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوز و فناست.


 

 من و تو مثل دو تا خط می مونیم

که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم به هم و آخرشم

تو همون دفترکهنه پیر شدیم

بی هم و کنار هم روزها گذشت

دستهای من نرسید به دست تو

می دونیم که ما به هم نمی رسیم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

 +++++++++++++++++++

       

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم 

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم 

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم 

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم  

 

دارم از تو مینویسم

تو که غم داره نگات ...

اگه دوست داشتی بگو ...

تا بگم ...

چقدر می میرم برات !

 

آسمون دلِ تو همه شب بارونیه ...

تو چشمای مستِ تو دلِ من زندونیه !

 

ای که غم داره نگات ! ای که خیسه لحظه هات !

ای که تکیه گاهمه ، دم آخر شونه هات !

اگه دوست داشتی بگو ... اگه دوست داشتی بگو ...

تا بگم می میرم برات !

تا بگم جونم فدات !

 

 

تا بگم میاد صدات ...

تا بگم خوب میشنوم ناله های بی صدات ...

آخه من جونم فدات ...

آخه من عمرم به پات ...

                         یه نگاه کن ، تا بگم چقدر می میرم برات .... 

 

 

ادم ها ته کشیده اند!  

این را فقط می شود به تو گفت. 

 

 فقط می شود به تو گفت که چقدر درد دارد 

 

 وقتی می فهمی درباره دوستت اشتباه فکر می کردی. 

 

 فقط می شود به تو گفت که ادم های دوست داشتنی، 

 

 دوست داشتنی نیستند اصلا. 

 

 فقط می شود به تو گفت که از شناختن ادم ها درد می کشی. 

 

 از زندگی کردن با ادم های خاکستری که تویشان زرد است. 

 

 زرد مثل پاییز، زرد مثل درد... 

 

تو این ها را می فهمی، نه؟! 

 

 می فهمی که غصه های من چقدر تو خالی اند، اما بزرگ. 

 

 تو انگار هزار سال زندگی کرده ای .

 

انگار هزار سال با این ادم ها بوده ای. انگار تمام راز های دنیا را می دانی. 

 -ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 به کسی که پاییز را دوست ندارد بگوید پاییز همان بهاری ست که عاشق شده است

بگذارید بگزرید ببینید و دل مبندیدچشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا  

زود باید گذاشت و گذشت(امام علی

 

 

از نشانه های بزرگی انسان آنست که بر زمان از دست داده بگرید. (امام علی(ع))

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت 00:19 AM توسط بهرام نظرات (1)











html>